تبليغاتX
قایق کاغذی
پاییز

گویِ طلای گداخته

بر اطلس ِ فیروزه گون

 [سراسر ِ چشم انداز

درؤیایی زرین می گذرد .]

و شبح ِ آزادگَرد ِ هَیونی یال افشان ،

که آخرین غبار ِ تابستان را

                                  کاهلانه

از جاده ی پُر شیب

بر می انگیزد .

و نقش ِ رمه یی

بر مخمل ِ نخ نما

که به زردی

              می نشیند .

طلا

و لاجورد .

طرح ِ پیلی

              در ابر و

احساس ِ لذتی   

                  از آتش .

 

چشم انداز را سراسر

در آستانه ی خوابی سنگین

رؤیایی زرین می گذرد .

                                          احمد شاملو  (ققنوس در باران 1345)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 14:53  توسط حوری | 

هر شب از خدا میخوام عشقتو از دلم ببره

ولی بعد پشیمون میشم

یواشکی میگم خدایا غلط کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 22:31  توسط حوری | 

به شکوفه‌ها، به باران، برسان سلام ما را

شفیعی کدکنی، از ایران رفت

یاسین نمکچیان

دكتر محمدرضا شفيعی کدکنی، استاد بارز و متبحر و محقق ارزشمند و صاحب نظر در نقد شعر و ادب فارسی که خود در شعر و شاعری جایگاهی برجسته دارد، برای همیشه از ایران سفر کرد./ شاید مسافران پنج‌شنبه شب فرودگاه بین‌المللی امام، نمي‌دانستند آوازخوان «کوچه باغ‌های نیشابور» برای اینکه دیگر طاقت خیلی چیزها را نداشت، مجبور شد اسباب اثاثیه‌اش را جمع کند و به رفتنی تن بدهد که یک عمر از آن گریزان بود.پنج شنبه شب گذشته دکترمحمدرضا شفیعی کدکنی، شاعر و پژوهشگر برجسته، تهران را به مقصد آمریکا ترک کرد تا فصل تازه‌ای را در آغاز دهه هفتم زندگی‌اش پیش بگیرد، اما تردیدی وجود ندارد که صندلی خالی آقای دکتر، سال‌ها در دانشگاه تهران خالی خواهد بود و دانشجویان حسرت روزهایی را خواهند خورد که مثل برق از کنارشان گذشته است. کسی شک ندارد که شفیعی کدکنی برای جامعه فرهنگی ایران ارزشمندتر از تصور خیلی‌ها بود؛ هرچند هیچ عکاس و خبرنگاری در فرودگاه حاضر نبود تا رفتن همیشگی او را به تصویر بکشد و کسی غیر از خانواده‌اش برای بدرقه او نرفته بود.خبر رفتن شفیعی کدکنی به آن سوی آب‌ها زمستان گذشته دهان به دهان چرخید، اما کسی آن را جدی نگرفت. ماجرا از این قرار بود که استاد در یکی از کلاس‌هاي درسش قصد خود برای عزیمت به خارج از کشور را مطرح می‌کند و از دانشجویان مي‌خواهد تا کارهای نیمه تمامی را که به او مربوط مي‌شود، انجام دهند. آن روزها یکی از دانشجویان حاضر در آن کلاس خبر را با خبرنگار یکی از روزنامه‌ها مطرح مي‌کند و نگران اتفاقی است که قرار است شکل بگیرد. رفتن شفیعی کدکنی آن روزها برای اولین بار در یکی از وبلاگ‌ها منتشر شد، ولی کسی جدی‌اش نگرفت. رسانه‌ها از یک طرف اصل خبر را شایعه نویسنده وبلاگ مي‌دانستند از طرفی دیگر نمي‌توانستند به راحتی از کنارش بگذرند.حتی همین اواخر یکی از نشریات تقریبا زرد یک بار دیگر به قول خودش به آن شایعه دامن زد و یادآور شد که خوشبختانه خبر تنها در حد شایعه باقی مانده است. همه چیز همین‌گونه گذشت تا یکی از روزهای هفته گذشته فیض شریفی شاعر و منتقد شیرازی و از دوستان چهره بلند آوازه ادبیات ایران یک بار دیگر خبر رفتن شفیعی کدکنی را برای نویسنده همان وبلاگ تشریح کرد. انگار شفیعی کدکنی با تلفن از دوستانش خداحافظي مي‌کرد. به هرحال آنقدر دست روی دست گذاشتیم و منتظر ماندیم تا بالاخره اتفاقی که نباید افتاد و شفیعی کدکنی به دعوت دانشگاه پریستون ترجیح داد زندگی‌اش را در آمریکا ادامه بدهد و در همان جا به تدریس بپردازد.او اولین استاد برجسته‌ای نیست که رفتن را به ماندن ترجیح داد؛ اما تا این لحظه آخرین نفر از نسل طلایی اساتید ایرانی است که بیشتر از این ماندن را تاب نیاورد. شاید هم از مهم‌ترین استاد دانشگاه‌هاي ایران به شمار بیاید که تاکنون ترک وطن کرده است. پنج‌شنبه گذشته شفیعی کدکنی آخرین لحظات تهران را با دوستان قدیمی‌اش مرتضی کاخی و محمد رضا حکیمی و خانواده‌اش گذراند. انگار دعوت دانشگاه پریستون یکساله است، ولی چون شفیعی گرین کارت دارد قصد کرده سال‌هاي بیشتری را در آمریکا بگذراند.جامعه دانشگاهی ایران یکی از علمی‌ترین چهره‌هایش را از دست داد. برای آنهایی که مثل مرتضی کاخی یک عمر را با شفیعی گذراندند این روزها، به تلخی زیتون‌هاي رودبار مي‌گذرد. حتما تا چند وقت دیگر که دانشگاه‌ها پس از تعطیلات تابستانی کار خود را شروع کنند روزهای تلخ دانشجویان دانشگاه تهران هم آغاز می‌شود که ناگهان با صندلی خالی استادی روبه‌رو خواهند شد که یکسال و اندی پیش بارها روی آن نشسته بود و خداحافظی قیصر را اشک ریخته بود. مهرماه که بیاید تازه روزهای تلخ آغاز می‌شود و خیلی‌ها تنها مي‌ایستند و زمزمه مي‌کنند:

«به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم
«سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کوير وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه‌ها، به باران، / برسان سلام ما را»

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 18:15  توسط حوری | 

رییس جمهور قانونیمون چند هفته پیش طرح حذف درآمد نفتی رو از بودجه کل کشور به مجلس فرستاد....رییس جمهور قانونیمون آقای محصو.لی رو کاندیدای وزارت نفت کرد در واقع با اخراج وزیر نفت سابق این جناب رو رسما وزیر نفت کرد.....بقیه شو نگم بهتره نه؟؟؟؟حیف اونایی که رفتن جنگ شهید شدن.....حیف اونایی که هنوز با هر نفسشون مرگو جلو چشاشون میبینن....نفت بی نفت...اشکال نداره به قول رییس جمهور قانونیمون ما امروز هسته ای هستیم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 1:43  توسط حوری | 

نخستین قدم در راه تهیه بلندترین طومار تاریخ جهانروز شنبه چهارم جولای در جریان تظاهرات اعتراضی حدود ۲ هزار و ۵۰۰ ایرانی در برابر مقر شورای اتحادیه اروپا برداشته شد. در جریان این تظاهرات صدها نفر امضاهای خود را بر روی پارچه سبزرنگی نهادند که در صدر آن نوشته شده بود: محمود احمدی‌نژاد رئیس جمهور ما نیست

ایرانیان قرار است در شهرهای مختلف جهان این کار را ادامه دهند. پارچه ها در پایان به دنبال یکدیگر دوخته و از برج ایفل در پاریس و برج تورونتو که ۴۴۷ متر ارتفاع آن است آویخته می شوند. پس از مدتی این طومارها به موزه سازمان ملل متحد سپرده می شوند
تظاهرات اعتراضی ایرانیان در برابر ساختمان شورای اتحادیه اروپا به خوبی برگزار شد
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 2:14  توسط حوری | 
موسوی موسوی

 حمایتت میکنیم.....(البته با صدای گرفته)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 1:58  توسط حوری | 

خدایا حالم بده ه ه ه ه ه......بگو چی کار کنم که کمکم کنی.......بگو چی کار نکنم تا پیشم باشی.....هر وقت تو نیستی یادش میاد سراغم.....تو این ۵سال که نیست همیشه تو بودی تحمل کردم......حالا چی شده که نیستی؟؟؟؟؟چرا انقد تنها شدم؟؟؟چرا دست از سرم بر نمیداره؟؟؟؟خسته شدم.....خدایا حالم بده ه ه ه .....

تو که میدونی حالم بده.....من به جز تو و یاد اون چیزه دیگه ای ندارم...اون که دیگه نیست.خدایا تو بمون برام....آخه چی بگم؟؟؟؟!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 2:27  توسط حوری | 
در بیکرانه ی زندگی ۲ چیز است که افسونم می کند:

آبی آسمان که میبینم و می دانم که نیست

و خدایی که نمیبینم و میدانم که هست.

مرحوم علی شریعتی

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 1:43  توسط حوری | 

بسترم صدف خالی یک تنهایی است

و تو چون مروارید

گردن آویز کسان دگری

                                          (این یک دزدی فرهنگی است)

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 14:32  توسط حوری | 

زندگی سخت"ساده اس

پیچیده نیز هم

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 0:24  توسط حوری |